تبليغاتX
 برگ سبزی تحفه درویش
 

آخرین لبخند پروانه

نزدیک غروب بود. سید برخلاف معمول که لباده می پوشید، این بار قبایش را به تن کرد. از خانه که می خواست بیرون بیاید، محمدرضا پرید تو بغلش .سید گرمتر از همیشه محمدرضا را بغل کرد و بوسید. بوی عطر یاسی که پدر زده بود مشام محمد رضا را نوازش می داد. پدر به محمدرضا سفارش کرد که در غیابش مواظب برادر و خواهرهایش باشد ، لرزشی در قلب محمد رضا ایجاد شد. سید به پسرش لبخندی زد و از خانه بیرون آمد، محمد رضا لبخند پدر را به خاطر سپرد.

نزدیک غروب بود و خورشید، خسته از هوای دم کردۀ اوایل تیرماه ، کم کم با ساکنان زمین وداع می کرد. سید با ماشین پشت چراغ قرمز توقف کرد.در سر چهارراه، پسرکی روزنامه به دست ،سرتیتر مهم «روزنامه مجاهد» را با فریاد اعلام می کرد: «خیانت های بهشتی به ملت»، «خیانت های بهشتی به ملت»، سید او را صدا زد، روزنامه ای گرفت و با لبخند پولی در کف دست پسرک گذاشت. پسرک از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید. سید به دفترحزب رفت. بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء به پشت تریبون جلسه رفت  پنج دقیقه نگذشته بود که ... محمد رضا سراسیمه از خواب پرید. خواب عجیبی دیده بود، خواب هفتاد و دو پروانه که شعله آتش آنها را احاطه کرده بود. تلاش کرد آخرین لبخند پدر را به یاد بیاورد...نزدیک نیمه شب بود و فریاد «بهشتی بهشتی، راهت ادامه دارد»، تمام فضای شهر را پر کرده بود.


 

نویسنده: « سید کریم قاسم زاده » در 88/04/06 موضوع : داستان كوتاه |


نامه امیدجان

نامه امید آمد. این خبری بود که به محض ورود به خانه، زنم با هیجان گفت. بعد دهها تکه کاغذ به دستم داد و گفت: حمیده اونو پاره کرده. نگاهی به حمیده کردم؛ گوشه ای نشسته بود و در عالم کودکیش با مداد رنگی برای خودش تصویر پرچمی می کشید. هنوز حرفی نزده بودم که پسرم محمود که فقط پنج سال از حمیده بزرگتر است جلو آمد، تکه های کاغذ را از مادرش گرفت و گفت: من بهم می چسبونمشون.

شب که شد همه دور هم جمع شده بودیم.پدر و مادر و خواهر وبرادرهایم مهمان ما بودند. شام سیب زمینی سرخ شده می خوردیم، با سُس یا بدون سُسش یادم نیست، یادش بخیر آن شب. وقتی که زنم داشت نامه امید را می خواند خیلی خندیدیم. امید در نامه اش حرفهای عجیب و خنده دار زده بود مثلا گفته بود «من با قورباغه ازدواج کرده ام» ، یا گفته بود « آواز اعدام شد !» و چقدر خندیدیم وقتی که نامه طنز امیدجان را خواندیم . اصلا انتظار نداشتیم که امید در آن شرایط اینقدر بذله گو باشد. امیدجان گفته بود که «آغوش شکنجه خیلیگرم است» چه حرفها ! نوشته بود  « چهار روزه معشوق یک کبوتر شده ام». از خنده روده بر شده بودیم وقتی شنیدیم که امید نوشته « مادر من سیاه پوست است». زنم آنقدر خنده اش گرفته بود که اشک از چشمانش جاری می شد و هر جمله را چندین بار می خواند و بین هر جمله قهقهه ای سر می داد. حمیده پرچمی را که خودش نقاشی و رنگ آمیزی کرده بود در هوا تکان می داد و در این خنده بازار از فرصت استفاده می کرد و از همه ما پول توجیبی می گرفت. امید حرفای خنده دار دیگری هم زده بود. و ما دیگر مطمئن بودیم که  به امید، الحمد لله خوش می گذرد. ساعت از نیمه شب گذشته بود و ما هنوز از نامه ای که امید جان برایمان فرستاده بود می خندیدیم.

چهار سال گذشت وما از آن زمان تا کنون هیچ خبری از امید نداشتیم. دلمان بدجوری هوای امید را کرده بود .تصمیم گرفتیم یک بار دیگر نامه را در جمع بخوانیم و کمی بخندیم. نامه را که زنم چهارسال پیش گوشه کمد گذاشته بود، برداشتم و وقتی به آن نگاه کردم از تعجب خشکم زد، متوجه شدم که تکه های کاغذ نامه اشتباه به هم چسبانیده شده اند. با احتیاط و دقت، تیکه های نامه را دوباره از نو به هم چسباندم. شب که شد همه دور هم جمع شدیم. زنم نامه را خواند و ما خیلی ناراحت شدیم وقتی امید از گرفتاریش می گفت. چقدر گریه کردیم وقتی می گفت که در زندان آنقدر او را شکنجه کرده اند که پوست بدنش تاول زده است. دلمان به حالش سوخت وقتی شنیدیم هر روز با کبوتر کنار پنجره سلولش درد دل می کند. نوشته بود روی دیوار زندان، قورباغه نقاشی میکند؛ چون قورباغه ها در دل شب که همه ساکتند آواز می خوانند و او را از دلتنگی در می آورند. همه بغض کردیم وقتی می گفت چقدر دوست داشته است با معشوقه اش ازدواج کند و  مادرم چقدر گریه کرد وقتی که امید در نامه نوشته بود :مادر خیلی دلم برای آغوش گرمت تنگ شده است. و همه هق هق گریه سر دادیم وقتی شنیدیم امید در نامه نوشته است تا چهار روز دیگر اعدام می شود.


 

نویسنده: « سید کریم قاسم زاده » در 88/03/29 موضوع : داستان كوتاه |


اعداد ترسناک

ازبچگی از ریاضی می ترسیدم . با اعداد بیگانه بودم  و جدول ضرب برایم مثل صفحه شطرنج بود که در آن، وزیر و قلعه و دو فیل گنده در کمین سربازی ساده باشند. از صد می ترسیدم. از درصد می ترسیدم . از اینکه شب امتحان بخوابم ترس برم می داشت که نکند اعداد مرا در رختخوابم خفه کنند یا نکند فردا که بیدار می شوم برای جلسه امتحان، قانون عوض شود و دو دوتا یی که من خوانده بودم ده تا شود...من مدتی است که می ترسم.


 

نویسنده: « سید کریم قاسم زاده » در 88/03/25 موضوع : هر از گاهی |


روزی که کبوتر سفیدم اسیر شد!

چون می گذرد

                     غمی نیست

می گذرد؟

                      ... مساله این است.

....................................................................................

پ.ن ۱: عده ای لمپن با شعار(ایول ایوله ایول)، نا جوانمردانه کبوترم را در قفس انداختند.

پ.ن ۲: مرگ بر قفس

 


 

نویسنده: « سید کریم قاسم زاده » در 88/03/23 موضوع : هر از گاهی |


مناظره

ــ بگم؟ ... بگید

ــ بگم؟ ... بگید!

ــ بگم؟ ... بله بگید!

                            و ... ناگهان «ادب» از خجالت آب شد !


 

نویسنده: « سید کریم قاسم زاده » در 88/03/14 موضوع : هر از گاهی |


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting ...............

JavaScript Codes .......................... JavaScript Codes .........................